دو هفته ی عجیبی بود! اضطراب ِعمل ِبابا، رفت و آمد دو روزه به بیمارستان میلاد و گم شدن در آن حجم سردرگم مریض ها و سالن ها و آسانسورهای شبیه ِهم... آن ساعت های کشدار تا بیرون آمدن بابا از ریکاوری... دیدن چهره ی تکیده اش توی لباس بیمارستان و روی تخت... افت فشار و تهوع بعد از عملش... شبی که فقط همراه بیمار می توانست مرد باشد! و صبحش...صبح دیگر نتوانسته بودم از تخت خواب بیرون بیایم... نمی دانم از اضطراب بود یا ویروس جدید یا هر چیز دیگری که درکش نمی کردم اما باعث شده بود تا سه - چهار روز تمام تنم درد داشته باشد، خشک شده باشد، حالت تهوع و بالاآوردن ها با شنیدن بوی هر غذایی تمامی نداشته باشند، آنقدر که با وجود جواب منفی تست بیبی چک، مثل دیوانه ها مطمئن شده باشم که حامله ام!... و آن حجم گریه و بغض ترکیده و هق هق بی امان توی تخت از هجوم این فکر... که بچه ای در راه است... دلداری دادن های جان، کمی آرامم می کرد. پرستاری اش، مراقبت از حال و روزم. تمام آن سه - چهار روز میان تب و هذیان و خواب و بیدار و اشک و لبخند گذشت. بابا را بعد از عمل ندیدم تا یک هفته... نمی توانستیم آن ها را هم مریض کنیم. کمی که توان راه رفتن پیدا کردم، نوبت جان بود که بیافتد... از من گرفته بود یا هر دو در بیمارستان مریض شده بودیم، نمی دانم... حالا نوبت من بود که او را تیمار کنم... تبش را پایین بیاورم، سوپ و آش را به زور به خوردش بدهم و وادارش کنم که بیشتر بخوابد و بیخیال کار کردن بشود...و بعدش که حالمان خوب بود، رفتیم دیدن بابا. خدا را شکر خوب بود. بهتر شدیم! و تمام آن ترس ها و دلهره ها از آمدن یک نفر تازه به دنیای تخماتیک مان با پریود شدنم دود شد و رفت هوا ... دود شد و نشد... بعدش چند
برچسب:
نویسنده: امیر موسوی
تاريخ: پنجشنبه
3 خرداد
1403 ساعت: 18:20